زندگی 3تا ت داره.تحمل تکامل تلاش
 اسم دلم

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی ز پنجره داخل نمی‌شود؟
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلق‌اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

برچسب‌ها: ilove you
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 4 PM  توسط سحر جون  

دوستان گلم کیف های چرم دست دوز خودم درست میکنم جهت سفارش پیغام بزارین

2.jpg

6da4838e711.jpg

http://upcity.ir/images2/85683059590021183876.jpg

210daa6f471.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/01ساعت 12 PM  توسط سحر جون   | 

خواستگارهای کوهی


دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه
در بالای یه صخره کوه
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن
تصمیم می گیرن داد بزنن
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن

…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟


یه نگاهی به هم انداختند
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/01ساعت 12 PM  توسط سحر جون   | 

بیماری یخچال گرایی


امروز اخبار عملی و فرهنگی خبر از کشف بیماری حاد و تازه ایی داد که توسط انسیتو پژوهشگران کشف شده این بیماری کشنده نیست اما سالانه موجب هدر رفتن میلیارها ساعت کار مفید می شود !

مجری می گفت :

بیماری یخچال گرایی

نوعی بیماری روانیست که فرد را تحریک به باز کردن درب یخچال می‌کند، در حالی‌ که نه تشنه است، نه گرسنه است و نه اصلا می داند که چه می‌خواهد .

از نشانه های این بیماری این است که فرد از اتاقش خارج می شود سرگردان راه آشپزخانه را در پیش می‌گیرد درب یخچال را باز می‌کند، چیزی بر نمی دارد درب را می‌بندد .
متاسفانه تا کنون درمانی برای این بیماری خطرناک پیدا نشده است و شما بیمار گرامی که مبتلا به این بیماری هستید باید هر چه زودتر خود را به نزدیکترین کلینک پزشکی برسانید ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/01ساعت 12 PM  توسط سحر جون   | 

 

من بودم ، تو و یک عالمه حرف

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !

کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/04ساعت 2 AM  توسط سحر جون   | 

سلام اگه قرار بود بزرگترين تجربه زندگيت رو يادم بدي،چي مينوشتي؟براى بقيه بفرست جوابهاى جالبي ميدن لطفا جواب من فراموش نشه؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/12/06ساعت 1 PM  توسط سحر جون   | 

تقديم به تمام بانوان: از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت. فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟" خداوند پاسخ داد: "دستور کار او را دیده‌ای‌؟ ... باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند." فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. "این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید." خداوند گفت : "نمی شود!! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد." فرشته نزدیک شد و به زن دست زد. "اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی." "بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام. تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد." فرشته پرسید : "فکر هم می‌تواند بکند؟" خداوند پاسخ داد : "نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد." آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. فرشته پرسید : "اشک دیگر برای چیست؟" خداوند گفت: "اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش." فرشته متاثر شد: "شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند." زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند. همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند. سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند. بار زندگی را به دوش می‌کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند. وقتی خوشحالند گریه می‌کنند. برای آنچه باور دارند می‌جنگند. آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید. قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد. کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند. خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!" فرشته پرسید: "چه عیبی؟" خداوند گفت: "قدر خودش را نمی داند . . .  
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/09/21ساعت 1 AM  توسط سحر جون   | 

اون دلش پیش یه احساس دیگه س خوب میدونم
میدونم منو نمیخواد از تو چشاش میخونم
من واسش فرقی ندارم که برم یا بمونم
نمیخواد عشقمو دیگه اینو حالا .... میدونم
چرا عشقمو نخواست واسه چی نموند کنارم
مگه بهش نگفته بودم کسیو جز اون ندارم
میدونست عاشقشم میدونست براش میمیرم
میدونست آرومه قلبم وقتی دستاشو میگیرم
دیگه رفته از کنارم بودنش با من محاله
چرا عشقمو نخواست این هنوز برام سؤاله

 

 

 

چرا عشقمو نخواست واسه چی نموند کنارم
مگه بهش نگفته بودم کسیو جز اون ندارم
میدونست عاشقشم میدونست براش میمیرم
میدونست آرومه قلبم وقتی دستاشو میگیرم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/08ساعت 1 PM  توسط سحر جون   | 

با تو ام دختر جان:
پسری که این سر شهر میکوبه میاد دنبال تو،
پسری که بدون ترس ومحکم،همه جا دستاشو دورت حلقه میکنه،
پسری که بی هوا برات اس ام اس های غمگین می فرسته،
پسری که تو بیرون رفتن های دست جمعی ساکت تر از همیشه است،
پسری که وقتی داری حرف می زنی تو صورتت لبخند میزنه،
پسری که موهاتو از جلوی چشات میزنه کنار،
پسری که وقتی تو خودتی قلقلکت میده؛
.
.
.
.
.
.
.
.
این پسر نیست،این دیوثه=))))))
بس که با این و اون بوده حرفه ای شده،گردنشو بزن
الکی احساساتی نشو.اینقدر مار خورده افعی شده:

هنرنمایی با کاغذ و قیچی 3 هنرنمایی با کاغذ و قیچی (+عکس)


عارفی را دیدند با مشعل و جام آبی در دست!
پرسیدند كجا میروی؟!
گفت: میروم با این آتش بهشت را بسوزانم و با این آب جهنم را خاموش كنم، تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند نه به خاطر لذت بهشت و ترس از جهنم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/06/07ساعت 7 PM  توسط سحر جون   | 

کارای جدید خودمه  این سری هم کیف درست کردم

 هم تابلو با سنگ های تزیینی  این تابلو چون کار دسته زیاد هماهنگی نداره

کار اولم بود یکم نامرتبه وهم نقاشی

نظرای خوشگل یادتون نره ها با نظراتون کمک میشه کارام بهتر بشه

2013-07-30 21.58.41.jpg

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/05/09ساعت 2 AM  توسط سحر جون   | 


به دلتنگی هایمـــ دست نزن
می شكند بغضــمـــــ یك وقت !!
آنگاه غرقـــــ می شوی...
در سیلابـــــ اشكهایی كه
بهانه ی روانــــــ شدنش هستی !

.........................................................


من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای قلب دور اندیش را

پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

گرچه تو تنهاتر از من میروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

​تلخی برخوردهای سرد را

........................................


سکوت می کنـم . . .

نه اینــکه دردی نیسـت . . .

گلویی نمــــانده برای فــــریـــــاد . . .

...................................................

کافی است چمدان هایت راببندی تا حاضر شوند همه برای از یاد بردنت!

آنکه بیشتر دوستت میدارد زودتر.
...............................................


46b14ec589f93bb912b7a4d342a87a36-425.jpg





+ نوشته شده در  جمعه 1392/04/28ساعت 4 PM  توسط سحر جون   | 


زن : بنظر تو موهایم را کوتاه کنم

مرد: اگر دوست داری کوتاه کن

زن : من دارم از تو میپرسم

مرد: عزیزم من نمیدانم اگر فکر میکنی قشنگ می شوی کوتاه کن

 

زن : یعنی من زشتم

مرد: نه عزیزم تو در بین تمام زنهایی که من میشناسم از همه قشنگتر هستی فقط گفتم اگر دوست داری کوتاه کن

زن : بی شعور چشم چران

مرد : ای بابا خوب قشنگ من عزیز من خانم خانم ها آره کوتاه کن

زن : این را گفتی که دیگر حرف نزنم

مرد : نه گلم شما حرفت را بزن

زن : پس تو واقعا فکر می کنی موهای کوتاه خوشگل تر است

مرد: آره عزیزم کوتاهشان کن


dae74d626d706ba0570d259d2de0a847-425.jpg

 

 بقیش ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/24ساعت 2 PM  توسط سحر جون   | 

سلام به همه دوستان عزیز ببخشین من یه مدت نبودم رفته بودم مشهد زیارت امام رضا خیلی خوب بود

خیلی روحیم عوض شد مخصوصا پنجشنبه شب دعا کمیل واقعا سعادتی بود تو حرم باشمو از خدا عذر

خواهی کنم انشالا که همتون نصیبتون بشه راستی واسه اونایی که میشناختمو نمیشناختم دعا کردم

انشالا همه حاجت روا بشین عکس هایی هم از حرم گرفتم


1365356484376.jpg

برین ادامه مطلب ممنون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/17ساعت 8 PM  توسط سحر جون   | 

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...

اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم، فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد. اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

..........................................................................

اینم یه کارت پستال از خودم

http://upload7.ir/images/98657737631419938187.jpg


 

بچه ها من اصلا اعتماد به نفس ندارم تورو خدا کمکم کنید اعتماد به نفسم بالا یره چکار کنم؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/01/25ساعت 11 PM  توسط سحر جون   | 

نقاشی 1

http://upload7.ir/images/92223760014383079815.jpg  


ادامشون رو برو ببین

 

امیدوارم خوشتون بیاد لطفا نظر بدین که در پیشرفتم کمک کنید


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1392/01/10ساعت 2 PM  توسط سحر جون   | 

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد.او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون نتواند از آن بگذرد... نه چوبي كه برتن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.
پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را مي‌دانم. آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آبزلال جوي را گل آلود كرد.
بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد.
چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت:
تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود را نمي‌شكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي‌پرستد



خدایا چرا همه اینقد منو اذیت میکنن خدا دیگه نای گریه ندارم بس کن خلاصم کن

+ نوشته شده در  جمعه 1391/12/18ساعت 1 PM  توسط سحر جون   | 

 

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به
شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.

.................................................................................................

 

 

خدایآ خیلی تنهام خیلی دلم گرفته  ارومم کن؟؟؟؟

 .............................................................................................

 

 


برچسب‌ها: کاریکاتور, داستانک
+ نوشته شده در  جمعه 1391/11/27ساعت 8 PM  توسط سحر جون   | 

بهترین دوستم منو وادار کرد که نقاشیامو بزارم وبم که شما عزیزان ازش دیدن کنیدو نظر بدین

بچه ها نظراتون برام مهمه ها

بچه ها ازین به بعد قراره کارای دست خودمو بزارم تو وبم نقاشیایی

که کشیدم شاید خوب نباشن اما نظراتونو بدین تا تو این زمینه کیفیت

کارم بالا بره ممنون میشم

 

                     

نقاشی۱

......................................................................................

               

 نقاشی۲

.................................................................................................................

                  

نقاشی۳

.............................................................................................................................

 

                

نقاشی۴

..................................................................................................................

                    

                    

نقاشی۵

................................................................................................................

                   

نقاشی ۶

.................................................................................................

 

        

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/10/12ساعت 1 AM  توسط سحر جون   | 

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه

پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.


روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی

 مبکرد.او را به خانه بردم و پرسیدم:

 
چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟

با خنده گفت : مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه

میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟


جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد...


دوباره از او پرسیدم:قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!

لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین

لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت :


قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.

و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.

پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟

جواب داد:مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟

 
و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است

 یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟..

...........................................................................

سخته درســــــــــــــــــــــــم

رسیده وقت رفتن....

حس میکردم حرفای استاد با خرخوناشه

اونجابود که فهمیدم این قصه اولاشه

وقت امتحان و گند زدن به برگمه......

                                                    وخودت میدونی گندزدم الکی جو نده

                                                    حرفای خونوادمم نمک زخممه.........

                                                  وتنها دلخوشیم ترمای بعدمه...........

او باز منمو حسرت یه نمره بیست

که استاد بنویسه  تو گوشه لیست

میدونی چندبار افتادم برای یه درس    بگذریم

دیگه بیست گرفتنشم برام مهم نیست

                                                      تو که میدونی دانشجوی ترم اخرتم .....

                                                     بگو با من چرا اخه نوکرتم.......

 02929056905719223029.jpg

تقدیم به همه دانشجوای ترم اخری

..............................................................................................

+ نوشته شده در  شنبه 1391/09/25ساعت 11 PM  توسط سحر جون   | 

خدا جوووونم تو کجایی دلم بدجور گرفته دستمو بگیر اینجا بنده هات خیلی عذابم میدن

پاشو !


یه سری به خودت بزن ............از خودت بگو ...


چند وقتِ که از خودت خبر نداری؟ کجایی ؟ نیستی؟ کم پیدایی ... !

یه سر به خودت بزن ...


بقیه رو ول کن ... یکمی به خودت فکر کن ... مگه چقدر زنده ای ؟


اگه تا آخر عمرت هم به این رویه ادامه بدی هیچی تغییر نمیکنه ... همینه که هست !


پس رهاشون کن ، تا راحت بشی ... بیا سراغ ِ خودت ... یه سری به خودت بزن ...

کی بهتر از خودت؟ کی بهتر از تو، تو رو میفهمه


تنهایی ؟؟؟... پُر شو ! از دورن پُر شو ...!

اونقدر پُر که همه ی جای خالی ها رو بگیره و دیگه خلعی نباشه ...


نگرد دنبالِ کسی که با اون کامل بشی ...خودت یک تنه کامل باش !


وقتی سعی کردی کامل بشی و روی پای خودت بایستی ...

چیزی یا کسی رو که میخوای بدستش میاری ...


همین حالا پاشو ...پاشو ! یه سری به خودت بزن ...

خیلی وقته که خودتو تنها گذاشته بودی ...

 

 به هیچکس اجازه ندهید احساسات شما را جریحه دار

 کند. باید روی پای خود بایستید و مبارزه کنید. کسانی وجود

 دارند که حاضرند هر کاری انجام دهند تا شکست شما را

 ببینند. هرگز نگذارید به هدفشان برسند. سرتان را بالا نگه

 دارید، بر چهره تان لبخندی بنشانید و محکم بمانید.

 


پاشو !
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/09/08ساعت 7 PM  توسط سحر جون   | 

کاربرد مرگ در زبان گیلکی:
بوشو بیمیر = برو گمشو !
مـیــرَم تــِـره = عاشقتم !
تـــِــره بیمیرم = خیلی دلم برات میسوزه !
بمرده ای ؟؟ = چرا اینکارو انجام ندادی ؟!
بمردی ؟ = چرا جواب نمیدی ؟!
نـَــمـَـردیم و ... = بالاخره اتفاق افتاد !
بــمـَــردیم تا ... = صبرمون تموم شد !
بــمـَــرده = بی حال !
بــمــردم = خسته شدم !
من بیمیرم ؟!! = جون من راست میگی ؟!

..........................................................................................

زندگی یعنی :
ناخواسته به دنیا آمدن
مخفیانه گریستن
دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد ، مردن . . ......................................................
 
می نو یسم شرح این غم نامه را
داستان مشک و اشک و تیر را
می نویسم از سری کز عشق دوست
کرد حیران تیغه شمشیر را
......................................
 
........................................................................
 
زندگی به من آموخت هیج کس شبیه حرفایش نیست!
 
..................................
 
 زندگی زیباست کو چشمی که زیبایی بیند
 
................
خدایا چرا عشق وعاشقی را افریدی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/09/08ساعت 7 PM  توسط سحر جون   | 

SMS Khianat 3 300x223 اس ام اس خیانت و نامردی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/03ساعت 0 AM  توسط سحر جون   | 

 

از همان روز اول مراجعه به آزمایشگاه ، داماد نشان می‌داد که به قولی سر و زبان‌دار است.


در روز عقد پس از این که برای بار سوم از عروس وی درخواست وکالت کردم و خانم قندساب گفت:

 
عروس زیرلفظی می‌خواد، داماد شوکه شد و یواشکی خطاب با خانم‌های تور و قندگیر گفت:

 
بابا هماهنگی می‌کردین خب! بعد به مادرش اشاره کرد و مادر هم به سراغ کیفش رفت و حلقه‌ها را

درآورد

.
خانمی یواشکی گفت: اون نه ! زیر لفظی می‌خواد… مادر باز هم گشت ظاهرا چیزی پیش‌بینی نشده بود.

داماد که در منگنه قرار گرفته و همه نگاه‌ها به سمت او جلب شده بود، بلند شد و از جیب پشت

 شلوارش کیف پول را بیرون کشید

 
و با صدای غیژ مخصوص بازکردن چسب‌های اتیکتی ، کیف را باز و این ور و آن ورش را برانداز کرد

. چیزی در آن یافت نشد…

داماد با حالت تاسف سرش را تکانی داد و طنازانه گفت: زیرلفظی باید کارت بکشیم دیگه

!
و به یکباره جمعیتی که به او چشم دوخته بودند از شدت خنده منفجر شدند


و عروس هم پس از خنده آنها در حالی که خودش هم لبخند می‌زد گفت : بله!


در آن لحظه خیلی‌ها حرف زدن عادی خود را هم فراموش می‌کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/08/18ساعت 4 PM  توسط سحر جون   | 

روزی زن و مردی از راهی می رفتند.

در بین راه چشمشان به خروسی افتاد که به همراه چند مرغ در حال گذران زندگی

 بودند!


خروس سر خود را راست کرده و گردن خود را چون سرو کشیده بود

و از آن بالا مرغان را زیر نظر داشت!


زن آهی کشید و رو به مرد کرد و گفت: ببین مرد این خروس چقدر خوب از این مرغان

 مراقبت می کند و به آنها می رسد! تو نیز یاد بگیر!


مرد نیز آهی کشید و گفت: آری زن راست گفتی!


اگر منم هفت هشت زن داشتم که همه نیز با هم جمع بودند و مشکلی با هم

 نداشتند بهتر از خروس از آنها نگهداری می کردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/07/26ساعت 8 PM  توسط سحر جون   | 

  

روی بنمایی و دل از من شوریده ربایی/ تو چه شوخی که دل از مردم بی‌دیده ربایی/ تو که خود فاش توانی دل یک شهر ربودن....

بقیش ادامه مطلبه 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/07/18ساعت 7 PM  توسط سحر جون   | 

وقتی پارتنرت جواب تلفنتو نمی ده لزومن در حال خیانت نیست،

شاید گوشی شو جا گذاشته یا نشنیده.


اینی که سوار تاکسی شده و می گه من کرایه ندارم بدم لزومن گدا


نیست، شاید کیفشو گم کرده.


وقتی پولت گم می شه اونی که میاد خونه تونو تمیز می کنه لزومن دزده نیست،

 شاید یه جا گذاشتی که یادت رفته.


اینی که داری زخم رو صورت و بازوشو قضاوت می کنی، لزومن لات نیست و شاید

 توی تصادف این طوری شده.


اینی که داری زیرلب بد و بیراه یا فریادشو قضاوت می کنی، لزومن بی فرهنگ

 نیست، شاید روز سختی داشته..

.
بياين از امروز قضاوت نکنيم، خود ما هم روزاي سخت داشتيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/07/06ساعت 4 PM  توسط سحر جون   | 

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟
بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.
دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.
اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد،
زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت،
تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم
و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/06/28ساعت 6 PM  توسط سحر جون   | 

ديگر نمي گويم گشتم نبود نگرد نيست...

             بگذار صادقانه بگويم: گشتم اتفاقا بود.....

 ولي مال من نبود....

             بگذار ديگري بگردد شايد مال او باشد........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/06/20ساعت 12 PM  توسط سحر جون   | 


 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/06/12ساعت 0 AM  توسط سحر جون   | 


هارون الرشید از بهلول پرسید که: دوست ترین مردم نزد تو کیست؟

گفت: آن کس که شکم مرا سیر کند.

گفت: اگر من شکم ترا سیر کنم، مرا دوست داری؟

گفت: دوستی به نسیه نمی باشد.

ببخشین من یه چند روزی نیستم اگه جواب ندادم شرمنده قول میدم

اومدم به همه سر بزنم بازم تشکر از همه نامرد نباشین نظر بزارین

+ نوشته شده در  شنبه 1391/06/04ساعت 2 AM  توسط سحر جون   | 

مطالب قدیمی‌تر